.•* *•. آهسته وآروم بیا... ببین من چی میگم... فقط لطفا آروم... خیلی آروم.•* *•.
سلام

خوبید؟؟؟

نمیدونم چرا به این سیاه چال دوباره سرزدم این اسمیه که دوستام روی وبلاگ من گذاشتن شایدم راست میگن ولی در هر صورت خواستم دوباره توش بنویسم ولی نمیدونم با چه رویی با چه امیدی

الان که دارم مینویسم به همه چیز مشکوکم نمیدونم چیکار کنم....

شاید.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 9:5  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.   | 

fdsjdsgsssssssssssssssssssssss
+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 19:11  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.   | 

سلام به دوستای گلم

ممنون که تو ی این مدت منو تنها نذاشتید. خیلی دوستون دارم باورتون نمیشه من تا حالا این همه دوست نداشتم ولی حالا کسایی هستن که با ناراحتی من ناراحت میشن با خوشحالی من خوشحال خیلی خوشحالم اما حالا میخوام یه خبر بدم من به توصیه یکی از دوستام ادرس وبلاگو از بلاگفا به میهن بلاگ تغییر دادم  اگه زحمتی نیست دوستایی که منو لینک کردن ادرس لینکو تغییر بدن میدونم که براتون سخته شرمنده  ولی میخوام شما هم مثله

میخوام عاشق بشم... هوامو داشته باشید

http://www.daligiz.mihanblog.com/

منتظرتونم بیاییدا پست جدیدم اونجا گذاشتم پس  اونجا میبینمتون راستی دوستای که لینکشون کردم بی زحمت ادرسو تغییر بدن.ممنون

دوستون دارم هوارتا

 

خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام

 خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

  

+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 9:0  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.  

متاسفم برات ای دل ساده
دل به هر کی دادی از سادگی دادی
زندگیت و پای دلدادگی دادی
هر جا که دیدی چراغی پر فروغه
تابه هش رسیدی فهمیدی دروغه
عاشق و خسته و غمگین وپریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
دل زخمی دل تنها وتکیده
دل گریون من وهی دل گریون

متاسفم برات

متاسفم برات ای دل ساده.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 14:53  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.   | 

لحظات شادی خدا را ستایش کن 
لحظات سختی خدا را جستجو کن
لحظات آرامش خدا را مناجات کن
لحظات دردآور به خدا اعتماد کن


و در تمام لحظات خدا را از یاد مبر...

 

بیاید خدا رو فراموش نکنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 14:22  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.  

به امیدی که ساحل داره این دریا

به امیدی که اروم میشه تا فردا

به امیدی مه این دریا فقط شاه ماهی داره

به عشقی که نمیبینی شباشو بی ستاره

به امیدی...

+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1385ساعت 10:46  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.   | 

ابراي پاييزي دلگير من
جوون تراي چهره ي پير من
چشمهاي من بي خبراي ساده
منتظراي دل به جاده داده

مردمكاتون به كجا زل زدن
باز م‍ژه هاتون به كجا پل زدن
كاشكي بدونيد كه دارم هنوزم
از اشتباه قبليتون مي سوزم

با اينكه هيچ كس نيومد پيش من
شب زده ها چشماي درويش من
تنها نبودم حتي يك دقيقه
با تنهايي كه بهترين رفيقه
كه بهترين رفيقه

ابرای پاییزی من

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 9:26  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.  

سلامی به سردی بارونی که میاد

بازم من اومدم ولی این بار  خرابتر از قبل اومدم نمیدونم چرا اینطوری شده خسته شدم از دسته خودم از پدر و مادرم از خواهرم  از دسته دوستام

دوستایی که به ظاهر دوستن از جدایی حتی از خود عشق(اینو اروم میگم تا نشنوه شاید قهر کنه)دیگه نمیدونم چیکار کنم فقط کارم شده اهنگای غمگین گوش کردن گریه گردن اونم توی خودم اخه به یکی قول دادم که اشک نریزم میدونید توی این روزا وقتی تنها میشم یا میرم تو خودم به چی فکر میکنم به این که:

چه جوری از دنیا برم قشنگتره

دیگه خسته شدم خیلی خسته شدم

کسی نیست کمکم کنه....

تنها راه مرگه

+ نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 14:47  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.   | 

خسته شدم بس که دلم دنبال يک بهونه گشت
بس که ترانه خوندمو برگ زمونه برنگشت

بازم کلاغ غصه ها رفت و به خونش نرسيد
يکه سوار عاشقو هيشکی تو آينه ها نديد

يه روز توی برق چشات خورشيد رو پيدا مي کنم
آی شب تار و سوت و کور به آروزی من نخند


خسته شدم خسته شدم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 11:57  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.   | 

خسته شدم از خودم از زندگی از ادمایی که

دروغ میگن از اینکه یه عالمه سوال توی ذهنم

دارم اما کسی جوابی براش نداره از اینکه

نمیفهمم چرا بدنیا اومدم برای چی

هنوز زنده ام اصلا چرا هستم؟؟؟بابا میخوام برم....

الان با خودتون میگید مصلحت خدا ولی تا کی،

که من نمیدونم...

خدایش این همه سوال افسردگی نمیاره

شما اگه جای من بودید چیکار میکردی میدونم

که نمیتونید جای من باشید چون همون روز اول

پس میزدید خیلی سخته مگه نه....

خسته شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 10:3  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.  

دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم
بوی خاکو نم کوچه میگه هنوز دیوونتم
رعدو برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز
دستای کی رو گرفتی زیر بارونای پاییز
میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره
ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره

بازم عشقم (خزون) اومد

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 11:47  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.  

اگه خدا بخواد توی این شبای قدر یه لطفی

در حق تو بکنه دوست داره چی باشه؟!

منم دعا کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 11:40  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.   | 

دلم میدونید چی میخواد!

دلم یه دل سیر  گریه میخواد...یه دل ابری....

یه دل طوفانی...نمیدونم چرا شدم مثل قدیما که

کسی منو دوست نداشت اخه دوست ندارم 

یه لحظه هم روی این زمینه پر از گناه باشم

خوب بهم میگید پرواز کن اخه اون پر و بالمو

چیده نمیذاره بپرم راستی با این همه گناه

کی میخواد بره بهشت...

حالا بگید چیکار کنم توی این شبا.....

دلم میخواد گریه کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مهر1385ساعت 9:6  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.   | 

رفته بودی اما قلبم  بی تو بی بهانه میزد

دست من تو موج موهات چنگ عاشقونه میزد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 11:34  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.   | 

من دخترم تو پسر

رسم برین بود که من صورتي رو بخوام تو آبي رو

اما من آبي رو خواستم تو صورتي ور

من به خاطر تو ‏تو به خاطر من

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 11:21  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.  

عزراییل فقط سه قدم باپروانه فاصله داشت.

پروانه نیز تنها سه نفس تا مرگ.

یک قدم یک نفس تا اغوش عشق.

دو قدم دو نفس در حرارت عشق.

سه قدم،سه نفس به خاطر عشق...وسپس مرگ متولد شد و

 عزراییل شد پدرش.

اما عشق همچنان نزد خدا دوباره داشت جان می گرفت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 9:44  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.   | 

یه آسمون گلهای یاس و میخک

یه دریا عشق و اشتیاق و پولک

یه حس عاشق ویه قلب بیقرارو کوچک

فقط میخوام بهت بگم که

دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 10:0  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.  

هیچ گاه به اندازه وقتی که

عشق را از دست

 میدهیم غمگین نمیشویم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 11:34  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.   | 

هرگز عشق را نخواهی شناخت مگر اینکه خودت را به ان تسلیم کنی

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 13:0  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.   | 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 12:52  توسط  .•* *•. سارا شیطون بلا.•* *•.